تبليغاتX
همسا یه ی پاییز

همسا یه ی پاییز

سلام به دوستان عزیز ، شاعران و دوستداران شعر و ادبیات .

تصمیم گرفتم از این به بعد  برای اینکه نقش کوچکی در معرفی شعر و شاعران معاصر و کمک به ترویج و  اعتلای فرهنگ و ادبیات این آب و خاک داشته باشم ، در لابلای اشعاری که در این وبلاگ قرار می دم  هر ماه به معرفی یک شاعر بپردازم .

خوشحال میشم که شما دوستان عزیز هم  در این کار با من همکاری کنید . برای این منظور می تونید بیوگرافی و یک شعر  منتخب شاعر دلخواهتون رو به آدرس زیر ایمیل کنید تا همراه با  اسم و مشخصات شما و وبلاگتون در این وبلاگ قرار بدم.

www.hamsayepaeez@yahoo.com

   برای ماه اول من به معرفی یک شاعر خوب معاصر می پردازم.

تیمور ترنج

متولد ۱۳۳۳ در خرمشهر

اغلب اشعارش در قالب سپید و غزل سروده شده است.

آثار منتشر شده اش : صدای مردم ژرفا - تو چقدر شبیه شعرهای من گریه می کنی- اوقات دریا همیشه آبی نیست -اصلا به فکر غیبت پروانه ها نباش - صاعقه در فنجان

این شاعر خوب در سال ۱۳۸۳ به دیار باقی شتافت.

و یک غزل از این شاعر توانا :

این چه دردیست مگر در دل طوفانی من؟

کاسمان گریه کند بر من و ویرانی من

گم شدی مثل گلی در نفس باد خزان

لال شد بار دگر شور غزلخوانی من

همنفس نیست کسی ساز غزلخوان مرا

هیچکس نیست چرا فکر پریشانی من؟

من در این خلوت دلتنگ ،غریب افتادم

ای گل سرخ بیا باز به مهمانی من

من خجل گشته ز دستان تهی مانده ی خویش

کاشکی گل بدهی باغ زمستانی من

کوچه ها ضرب قدمهای مرا برده زیاد

رفتم از یاد تو هم ، یار دبستانی من

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388 توسط سیامک |


یک کلاغ از شاخه ای یک شب پرید

خسته دل بر دامن صحرا جهید

خسته از سنگینی تنهاییش

نا امید از روزهای آبیش

بال می زد بی هدف در آسمان

شکوه می کرد از زمین و از زمان

 من چرا با این سیاهی مانده ام؟

همنشین روسیاهی مانده ام؟

قلب من با رنگ من همراه نیست

از سیاهی ها به قلبم راه نیست

سهم من از آسمان رسوایی است

آشیانم خلوت تنهایی است

ای خدا مخلوق زشتت را ببین

این سیه پرهای زشتی را بچین

من سیاهم ، بی گناهم، مانده ام

بی جهت از مهر دلها رانده ام

بی گناه و خسته دل بی آشیان

سخت منفورم به چشم عاشقان

سنگ نفرت می خورد بر بال من

یکنفر حتی نداند حال من

سرنوشتم از ازل ناکامی است

شهرتم ، آوازه ام بدنامی است

دوست دارم سبز باشم ، زرد باشم

چند وقتی در امان از درد باشم

سمبلی باشم برای آسمان

هفت رنگ و ناب چون رنگین کمان

 

پر زنان از پهنه ی صحرا گذشت

تا رسید از سمت صحراها به دشت

سروهای سبز و گندمهای ناب

جنگل و یک کوچه باغ و جوی آب

کلبه ی صیاد را در باغ دید

کنجکاو و بی هوا سویش پرید

بر درختی نارون تنها نشست

بالهای خسته را آرام بست

یک قفس در کلبه ی صیاد بود

میله هایی که پر از فریاد بود

مرغ عشقی در قفس در بند بود

بر لبانش قحطی لبخند بود

می چکید از چشمه سار چشم او

اشکهای بی قرار چشم او

در قفس محزون و تنها مانده بود

زخمی و رنجور ، برجا مانده بود

بالهایش هفت رنگ و ناز بود

رنگهایی که پر از اعجاز بود

تا کلاغ این صحنه ها را دید ،رفت

پر کشید از آسمان، چرخید رفت

شکر می کرد از خدای مهربان

از تمام قلب ، از اعماق جان

من رضایم آنچه بر ما  دادی است

بهترین نعمت همین آزادی است

سیامک قانع

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388 توسط سیامک |


پرواز می کنم، در آسمان شعر

از آفتاب عشق، تا سایبان شعر

همچون مسافری، همراه می شوم

در این شب عزی،ز با کاروان شعر

در عمق این خیال، آنقدر می روم

تا غرق می شوم، در بیکران شعر

فریاد می کشند، از عمق جانشان

این واژه های سرد، تا استخوان شعر

" در قحط سال عشق، دل داده ایم و جان

ما زنده مانده ایم، با آب و نان شعر "

احساس می کنم، قلبم دوپاره شد

نام تورا شنید، تا از دهان شعر

هر وقت یاد تو، در ذهن من شکفت

دستی کشیده ام، بر گیسوان شعر

تا عشق زنده است، "شاعر شنیدنیست"

من با تو زنده ام، تا پای جان شعر

         

                                            سیامک قانع 

+ نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388 توسط سیامک |


من می روم با یک فداکاری ،خداحافظ

با  زخمهای کهنه و کاری ، خدا حافظ

گلدان شعرم پر شد از اندوه چشمانت

لبخندهای سرد و تکراری ، خداحافظ

من می روم اما شب شاعر نمی میرد

شعر از خیالش می شود جاری، خداحافظ

از خواب و رویا سیرم و سرمست می گردم

اینروزها  دنبال  بیداری ، خداحافظ

شاید ببینم باز یک شب، چشمهایت را

در خواب ساعتهای دیواری، خداحافظ

من می روم تا یک شبی با بغض برگردم

بغضی پر از احساس سرشاری ،خداحافظ

این یک غزل امشب برایت سخت می گرید

سهمی که هرشب از دلم داری  خداحافظ

                                                  سیامک قانع

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388 توسط سیامک |


ساعت نه ،موقع پخش خبر

باز نشستیم کنار پدر

سال هزار و سیصد و چند بود

بر لب ما قحطی لبخند بود

عکس شهید و هق هق مادران

زمزمه ی صادق آهنگران

نعش برادران من روی خاک

هجرت مردان خدایی و پاک

همهمه ی آتش و غوغای دود

بخش خبر ،با خودش آورده بود

بعد امام شهدا می گریست

او به مقام شهدا می گریست

باده ی زهر صلح نوشیده بود

روح خدا چقدر کوشیده بود

قطع تصاویر و شروع خبر

شکستن بغض گلوی پدر

نوبت گریه های مادر رسید

جنگ سرانجام به آخر رسید

بغض نشست از غم دل در گلو

از تپش مبهم دل در گلو

آخر اخبار همه کف زدیم

با دل و جان دست مرتب زدیم

برای مردان خدا با غرور

آنهمه ناموس پرست غیور

مثل برادرم که امروز نیست

توی جهان کشته ی ناموس کیست؟

آنکه شجاعانه فقط ایستاد

یک وجب از خاک وطن را نداد

سیامک قانع

 

+ نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388 توسط سیامک |


شب از فراق چشم تو به يادگار مانده است

 غم از بهانه هاي تو در اين ديار مانده است

 سكوت مرگبار شب ، عبور خاطرات تو

 و آسمان شعر من كه سوگوار مانده است

 شب است و دل به ياد تو ، من و شب و ستاره ها

 و چشمهاي منتظر كه بي بهار مانده است

به کوچه های قلبها پرنده پر نمی زند

 بروي شيشه هاي دل فقط غبار مانده است

 نسيم دستهاي تو نمي وزد به باغها

 تمام غنچه هاي گل بشكل خار مانده است

و قاب عکس خالیت، به یاد روزهای خوش

هنوز با تبسمی به انتظار مانده است

 به اشتياق ديدنت، به حس خواب مي روم

 به خواب چشم من بيا، كه بي نگار مانده است

 دوباره بغض کرده ام، دلم چه تند می زند

بیا ببین که عاشقت چه بی قرار مانده است

 

سیامک قانع

+ نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388 توسط سیامک |


ای مطلع شرق تغزل، چشمهایت

خورشیدها سر می زنند از پیش پایت

ای عطر تو از آسمان نیلوفری تر

پیچیده در هرم نفسهایم ،صدایت

آیینه ی موسیقی چشم تو ،باران

پژواک رنگ و بوی گل ،موج صدایت

با دستهایت پل زدی ای نبض آبی

بر شانه های من ،پلی تا بینهایت

پس دست کم بگذار تا روز مبادا

در چشم من باقی بماند جای پایت

قیصر امین پور

+ نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388 توسط سیامک |


                                         

                         

                                          از لحظه ی پرواز تو آرام ندارم

دلتنگم و انگار کسی نیست کنارم

از نام تو سرمستم و از شوق تو سرشار

هرچند زمستان شده پاییز و بهارم

از خنده ی من بی گل رویت خبری نیست

شاید که به یک درد غم انگیز دچارم

هر بار دلم  خانه ی اندوه که می شد

آغوش پر از مهر تو می داد قرارم

در گریه ی بی طاقت من بغض تو جاریست

من حسرت یک گریه ی بی واسطه دارم

چندیست که این با تو نبودن ،همه جا هست

دلتنگی هر روزه شده آخر کارم

می خواستم از یاد تو در این شب تاریک

در سینه ی تنگم گل خورشید بکارم

سخت است بگویم ولی ایکاش که می شد

بر شانه ی پر مهر پدر سر بگذارم

 

+ نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388 توسط سیامک |


       روزها کار دلم لحظه شماری شده بود         

طفلک از دست تو هر شب متواری شده بود

جایگاهی که به زیبایی اسمت سوگند

با تو از روز ازل نامگذاری شده بود

نیمه شبها من و تنهایی و بغضی که شکست

اشکهایی که به دنبال تو جاری شده بود

روز هایی که نبودی دل بابونه شکست

کار مریم پس از آن گریه و زاری شده بود

نرگس از رفتن تو پای به بیراهه گذاشت

یاسمین از شب آغاز فراری شده بود

در حیاط از غم فقدان تو محبوبه ی شب

مست  در باغچه ام خاکسپاری شده بود

تو که یکرنگ نبودی و دلت تنگ نبود

من همانم که دلم دانه اناری شده بود

بی تو هرشب من و تنهایی و لالایی شب

شاه غم در شب من تاجگذاری شده بود

                                               سیامک قانع

+ نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388 توسط سیامک |


نشستم عاقبت در سوگ عشقت

پریشان با دلی لبریز از درد

نگاهت چشمهایم را بر آشفت

غمت ویرانه ها در سینه ام کرد

 

چه شبهایی که با احساس و اندوه

شدم مهمان شالیزار نامت

گلی خشکیده دادی دست مهمان

تنم یخ بسته در پاییز دامت

 

ترا یک عمر در دریای فانوس

به ساحل پیش پاکی ها نشاندم

همه ماتم ز اشکی بی صدا شد

ز مژگانت غزلهایی که خواندم

 

به غربت با نمی از اشک حسرت

گریبانگیر دردی سینه سوزم

رهایم کن در این گرداب متروک

که می خواهم خیالم را بسوزم

 

شبم آمیخت با امواج دریا

تنت شبهای برفی منزلم نیست

من از نامهربانیها شکستم

تو دیگر قصه هایت در دلم نیست

 

برو با دیگران دلدادگی کن

جدا هستم دگر از شانه هایت

من و افسانه هایم زیر گوریم

خرابی مانده و ویرانه هایت

سیامک قانع

+ نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388 توسط سیامک |


                         

همین امروز می خواهم خودم را بسپرم بر باد

بپیچم در خیابانها گلویم مملو از فریاد

ببرم بندها را پر کشم تا اوج آزادی

شقایق وار باشم از تمام قیدها آزاد

بیامیزد طنین شعر من با کوچه ها ی شهر

و شا ید آسمان  دریا  چه می دانم غزل آباد

من از پرواز می ترسم ولی اینبار خواهم رفت

که شاید گفتنش سخت است اما هر چه بادا باد

من از امروز دستان غزل را باز خواهم کرد

فقط از عشق خواهم گفت و دیگر نیستی در یاد

و برگی زرد شد از شاخه ای پر زد همین دیروز

چه فرقی داشت فردا یا همین امروز می افتاد

تمام لحظه هایم در کمین شاعری هستم

سپهری شاملو اینروزها هر روز فرخزاد

و فردا در خبرها باز می خوانی که یک شاعر

برای گفتن حرفش تمام هستی اش را داد

سیامک قانع

+ نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388 توسط سیامک |


    همیشه روزهایی هست که با بقیه ی روزها تفاوت دارد .

    گاهی مدت زیادی برای یکروز چشم براه و منتظر می مانی ...

    گاهی دوست نداری آن روز خاص هرگز فرا برسد...

     امروز از آن روزهایی هست که از آمدنش خوشحال نیستم ...

     از آن روزهایی هست که دوست نداشتم بیاید...

    امروز "آخرین روز اولین ماه دومین فصل است"...

       آری ...سالروز تولد من 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388 توسط سیامک |


 زن عشق می کارد و کینه درو می­کند...

دیه­اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

می­تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی....

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ی ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی....

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو...

او کتک می­خورد و تو محاکمه نمی­شوی...

او می­زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می­کنی...

او درد می­کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد....

او بی­خوابی میکشد و تو خواب حوریان بهشتی را می­بینی...

او مادر می­شود و همه جا می­پرسند نام پدر...

و هر روز او متولد می­شود: عاشق می­شود و مادر می­شود؛ پیر می­شود و می­میرد...

                                         دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388 توسط سیامک |


بر سنگفرش کوچه ،مانده ست جای پایت

پیچیده این حوالی موسیقی صدایت

مانده ست یادگاری ، برگونه های گلها

یک تکه از تبسم، از لحن خنده هایت

یادش بخیر هر شب ،از ماه می گذشتم

با یک غزل که پر بود، از حال و از هوایت

امروز این حوالی ، باران اشک بارید

انگار آسمان هم، دلتنگ شد برایت

اینروزها دوباره ،از عشق می نویسم

گویا همیشه عشق است ،آغاز و انتهایت

شاید دوباه یکروز، مهمان کوچه باشی

اما غریبه ای نیست ،اینبار آشنایت

                                          سیامک قانع

+ نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388 توسط سیامک |


          

چندیست که مهمان پریشانی خویشم

زندانی این بی سروسامانی خویشم

آنقدر پریشان که صدا در شب من نیست

آرامتر از گریه ی پنهانی خویشم

یک قطره ی تنها نه به دریا متعلق

آواره ی دریای غزلخوانی خویشم

پرونده ی باران و بهاران ببندید

من شیفته ی خلوت بارانی خویشم

از باغ و گل و سبزه و لبخند بهاران

خرسند به این سهم زمستانی خویشم

من با هوس عشق پر از شوق توبودم

امروز که در دام هوسرانی خویشم

                                    سیامک قانع

+ نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388 توسط سیامک |


تکیه داده ام به باد

      با عصای استوایی ام

روی ریسمان آسمان

                          ایستاده ام

 بر لب دو پرتگاه ناگهان

                        ناگهانی از صدا

                        نا گهانی از سکوت

              زیر پای من

                      دهان دره ی سقوط

                                 باز مانده است

           ناگزیر

            با صدایی از سکوت

            تا همیشه

                    روی برزخ دو پرتگاه

                                        راه می روم

                              سرنوشت من سرودن است!

                                                                              زنده یاد قیصر امین پور

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388 توسط سیامک |


    

این وبلاگ  سیاسی نیست.

متعلق به هیچ گروه یا حزب سیاسی هم نیست.

از هیچ فرد یا گروه سیاسی هم حمایت نمی کنه.

اما...

بخاطر احترام به خانواده ی  داغدیده ی جوانانی که در این روزها جان خود را از دست دادند ، بمدت یکهفته...

                           

                        تعطیل  است 

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388 توسط سیامک |


بر شانه ی تو اگر نبارد دل من

دیگر به کجا سر بگذارد دل من

ای کاش همیشه تو کنارم باشی

غیر از تو کسی را که ندارد دل من

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد1388 توسط سیامک |


هر شب که با افسون تو سرخورده از خوابم

دلخسته از مهمانی دلگیر مهتابم

تو بی خبر می خوابی و بر من نمی تابی

من توی خوابم کهنه و غمگین و بیتابم

تو مثل دریا پر خروشی ،پاک و شادابی

من در نبودت ناگزیر از جنس مردابم

همچون گلستان غرق احساسی پر از یاسی

در حسرتت من چون کویری خالی از آبم

در شعر من چشمان تو هرگز نمی گنجد

مایوس از توصیف آن با واژه ای نابم

بی شک در این شبها در این غوغای تنهایی

جز نا امیدی همصدایی را نمی یابم

سیامک قانع

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388 توسط سیامک |


  با غم تنهایی ام عمری مدارا کرده ام

خلوتی با اینهمه احساس برپا کرده ام

آخرش یک شب گلوی بغض را خواهم گرفت

من که هر شب گریه هایم را تماشا کرده ام

گفته بودم بی تو میمیرم خدایی راست بود

چند وقتی هست هی امروز و فردا کرده ام

شعر بی چشمان تو در ذهن من خشکیده است

این غزل را توی شالیزار پیدا کرده ام

من حواسم نیست از روزی که رفتی چند بار

زخمهای دوستی ها را مداوا کرده ام

ادعای بی خیالی پیش این عاشق نکن

من خودم یک عمر از این ادعاها کرده ام

قول دادم این اواخر پاک باشم از دروغ

"دوستت دارم " ولی هر بار حاشا کرده ام

                                         سیامک قانع

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388 توسط سیامک |


آباد کرد نام تو ویرانی مرا

حالی دوباره داد غزلخوانی مرا

خورشید چشمهای تو یکباره روز کرد

شبهای غم گرفته و طولانی مرا

اعجاز چشمهای تو مرا درک می کنند

آنان که دیده اند پریشانی مرا

حس می کنم خدای همیشه صمیمیم

آورده است فصل فراوانی مرا

شاید تویی همان که قرار است چشم او

کامل کند یقین  مسلمانی مرا

                  سیامک

+ نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388 توسط سیامک |


عاقبت تنهاییم را در تو پیدا می کنم

رازهایی را که در دل هست افشا می کنم

چشم می دوزم به چشمانت به آن دریای خیس

در نگاهت مهربانی را تماشا می کنم

عابران را عشق می پاشم به رنگی دلفریب

با غزلهایم جنون در شهر برپا می کنم

دست بر می دارم از تفسیرهای نادرست

از نگاهت شعر را نشنیده معنا می کنم

رازقی را پلک می شویم که گلدانش شکست

شکوه های یاسمن را در دلم جا می کنم

سبز می مانم به راهت منتظر در کوچه ها

درد دل را با نفسهایت مداوا می کنم

گفته بودم بی تو می میرم ،خدایی راست بود

چند روزی هست هی امروز و فردا می کنم

                سیامک قانع

+ نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388 توسط سیامک |


سی سال تلاش کرد و زحمت کشید و رنجهای فراوانی رو به جان خرید ، به برکت تلاشش امروز ما به زبان فارسی صحبت می کنیم و گرنه زبان امروز ایرانیان عربی بود.

    بسی رنج بردم در این سال، سی               عجم زنده کردم،بدین پارسی

 

هزار سال پیش نهالی کاشت که امروزه ما از ثمراتش بهره مندیم و افتخار می کنیم که در دنیا ،نام او بعنوان یکی از قله های ادبیات جهان مطرح است .

بیست و پنجم اردیبهشت روز بزرگداشت فردوسی گرامی باد.

 

بسی تیر و مرداد و اردیبهشت

 

بیاید که ما خاک باشیم و خشت

 


+ نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388 توسط سیامک |


صمیمی ،ساده بودم مثل دریا

پر از شبهای رنگ آمیز و بیتاب

ز عشقی روزگارم زیر و رو شد

چو نیلوفر شدم از اشک مهتاب

 

گمان کردم که در دنیای تاریک

رفیقی ، مهربانی، یار هستی

ولی در سفره ای کز عشق پر بود

نمک خوردی نمکدان را شکستی

 

تورا بیگانه باید می شمردم

سرابی ، قصه ای ، خوابی، خیالی

چو آن طفلی که مادر در پی اش نیست

وگازی می زند بر سیب کالی

 

ز دنیایی که رسمش بی وفاییست

فقط سهمم همین" آواز تلخ" است

به عشقی بسته بودم جان خود را

که آن دردانه هم رخت از دلم بست

 

            سیامک قانع

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388 توسط سیامک |


آنها که به رخ نقاب کردند

ای عشق تورا خراب کردند

شرمنده ام از اینکه بگویم

بیگانه ترا حساب کردند

بعد از تو خیال غنچه خشکید

گلها همه اعتصاب کردند

پژمردن و در سوگ تو مردن

راهیست که انتخاب کردند

در مکتب ما که عاشقی نیست

این قاعده ها که باب کردند

ای عشق ببخش اگر بدیها

با حضرت آنجناب کردند

یا نام تورا اگر که یکبار

با لهجه ی بد خطاب کردند

  سیامک قانع 

+ نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388 توسط سیامک |


 

نيمـه شبِ پريشب، گشتم دچـار كـابـوس
ديدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس


گفتم: سلام حـافظ، گفتا: عليـك جـانـم
گفتم کجا روی؟گفت:والله خود ندانم


گفتم: بـگيـر فـالی، گـفتا: نـمانـده حالی
گفتم: چـگونه‌ای؟ گفت: در بند بيخيالی


گفتم که تازه تازه شعر و غزل چه داری؟
گـفتـا كـه میسـرايـم شـعـر سـپـيـد بـاری


گفتم: ز دولـت عشق، گفتا که كـودتـا شـد
:گفتم رقیب تو؟گفت:الحمد کله پاشد


گفتم: كجـاست ليلی، مشغـول دلـربايـی؟
گفتا شده ستاره در فیلم سینمایی


گفتم: بگـو زخالش، آن خـال آتش افروز
گـفتـا: عمل نمـوده ، ديـروز يـا پـريـروز


گفتم بگو زمویش گفتا که مش نموده
گفتم: بگـو زِ يـارش، گـفتـا ولـش نمـوده


گفتم:چرا؟چگونه؟عاقل شده‌ست‌مجنون؟
گفتا: شديـد گـشتـه، معتاد گـرد و افـيـون


گفتم:كجاست‌جمشيد، جام‌جهان نمايش؟
گفتا: خـريـده قسطی، تـلوزيـون بجـايـش


گفتم: بگـو ز سـاقی، حالا شده چه كاره؟
گفتا شدست منشی در دفتر اداره

گـفتـم: بگـو ز زاهـد، آن رهنمـاي منـزل
گـفتا كـه دسـت خود را، بـردار از سر دل


گفتم ز ساربان گو با کاروان غمها
گـفتـا: آژانـس دارد ، بـا تـور دور دنـيـا


گفتم: بگو ز محمل، يـا از كجاوه يادی
گفتا: دوو، پژو، بنز، يا گلف نوك مدادی


گفتم: كه قاصدت‌كو، آن بادصبح شرقی؟ 
 گفتا که جای خود را داده به فاکس برقی

گـفتم: بـيـا ز هـدهـد ، جـوييـم راه چـاره
گفتا: به‌جای هدهد، ديش است وماهواره

گفتم سلام ما را باد صبا کجا برد؟
گـفتا: بـه پست داده، آورد يا نـيـاوُرد ؟

گفتم بگو ز مشک آهوی دشت زنگی
گفتا كـه ادكلن شد، در شيشه‌های رنگی


گفتم: سراغ داری، ميخانه ‌اي حسابـی ؟
گـفتا كـه آنچـه بوده، گشته چلـوكبـابی

 
گفتم: بيـا دوتـايی، لب تـر كنيـم پنهان
گفتا نمی هراسی از چوب پاسبانان؟


گفتم: شراب نابی،تو دست‌وپا نداری؟
گفتا كـه جاش دارم، وافـور با نگـاری!


گـفتم: بلـند بـوده، موي تـوآن زمانـها
گفتا: بـه حبـس بودم، از تـه زدنـد آنها


گفتم:شما و زندان؟ حافظ‌ ماروگرفتی؟
!گفتا ندیده بودم هالو به این خرفتی


 

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388 توسط سیامک |


روزگار

روزگارم گله مندی شده است

من بگریم ، تو بخندی شده است

از دلم یاد نکردی ،شاید

عشق هم سهمیه بندی شده است

شاعر : ؟


ویک رباعی به مناسبت سالروز اعدام ناجوانمردانه ی خسر گلسرخی شاعر خوب معاصر:

 

ایکاش که حرف زور و اجبار نبود

دنیا به جوانی ات بدهکار نبود

پاداش کسی که جز به حق فکر نکرد

تبعید به روی چوبه ی دار نبود

سیامک قانع

 روز معلم بر همه ی معلمان عزیز مبارک باد

         علم با عشق ،متمم می شود    

                             هر که عاشق شد ،معلم می شود

 

+ نوشته شده در جمعه 11 اردیبهشت1388 توسط سیامک |


زنگ اول، درس عشقت ،نمره هایم همه بیست

زنگ دوم،چشم نرگسها به احساسم گریست

زنگ سوم لحظه ها شاکی شدند از دوریت

توی یادم هیچ رنگی جز دورنگی از تو نیست

زنگ آخر مملو از باران اندوهم هنوز

شعر می مالم به زخمم،بهتر از سرخوردگیست

    ادعای عاشقیهایت دروغی ساده بود

چوب عشقت نوش جانم بی نهایت خوردنیست

                                                        سیامک قانع

 

+ نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388 توسط سیامک |


سلام به همه ی دوستان عزیز .دیشب جای همه ی شما خالی ،کنار دریا بودم.همینطور محو دریا بودم که یه چیزی به ذهنم رسید.آخرش شد این رباعی ،که تقدیم می کنم به دوست عزیزم بهرام محمودی شاعر توانا در وبلاگ غزل پرسه ،که از من  خواسته بود گاهی هم  رباعی بگم...

 

دریا شده میزبان و من مهمانش     

  با آبی بیکران و بی پایانش

تا حرف زدم دوباره موجی لغزید     

  یعنی که نشسته اشک در چشمانش

                                               سیامک قانع

+ نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388 توسط سیامک |


به بهانه ی بیست و نهمین سالروز  درگذشت شاعر آب و آسمان ،درخت و پنجره و مهربانی...مردی که به ساده ترین و زیباترین شکل ممکن، ترنم سخاوت ابر را معنی کرد:  "   سهراب سپهری"

 با یاد تو آسمان آبیست ،آب آبیتر...

                                                                                                          

 

  اهل کاشانم

روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم

خرده هوشی  ،سر سوزن زوقی

مادری دارم بهتر از برگ درخت

دوستانی بهتر از آب روان

و خدایی که در این نزدیکیست

لای ای شب بوها

پای آن کاج بلند

...


من در این تاریکی

فکر یک بره ی روشن هستم

که بیاید

علف خستگی ام را بچرد


زندگی خالی نیست،

  مهربانی هست،

   سیب هست،

   ایمان هست،

آری تا شقایق هست،

زندگی باید کرد...

 

 


من اناری را می کنم دانه

به دل می گویم:

خوب بود این مردم

دانه های دلشان پیدا بود

می پرد در چشمم آب انار

اشک می ریزم...

( روحش شاد و یادش گرامی )

  

                                                               

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 توسط سیامک |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

تو به چشم من
آبرو بده
من به چشمهای بیقرارتو
قول می دهم:
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم!


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

کتابناک
روزنامه خبر ورزشی
دکتر علی شریعتی
آوای آزاد
صبح صلح
گیلان ما
آرشیو پیوندهای روزانه


دلنوشته های قدیم

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387



همسایه ها

غزل پرسه
احساس قلب
روشنک ارتیاعی
مهسا زهیری
زاده ی پاییز
ایتالیا صدایمان می زند
بغض شب
شوک
آسمان
غزل سرا
دفتر جوانی
گلبرگ مغرور
وبلاگ خلیل جوادی
دختر خزون
آهو
شب مهتاب
مهزا
حرفهای...
نیلوفر دریارام
تاریکی ها ابدی نیستند
غزلگیجه
رها
رسپینا
پوریا منزه
بهار حق شناس
ملودی عاشقانه
امین محمودی
محمد حسین نجفی
الهه پاییز
بدون شرح
...پرستان ایرانی
امید استقلالی
پنجره ای رو به دریا
خانه ی ترانه
دکتر انوشه
بهارم
او نوشت
اشعار صبا صالحی
دختر آفتاب
متولد ماه مهر
اکرم حیدری
سعید جامی
غم آویز
بوف کور
ترنم رود
غروب دل
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin